فرهنگ عامه
وقتي به ياد خانه قديمي كاه گِلي مرطوب سقف سفالي پدري ام مي افتم: ذهنم به ياد صحنه هايي مي افتد كه چون فيلم پنجاه سال پيش را در نظرم مجسم مي كنم. نيم قرني كه در يك چشم بهم زدن گذشت. خانه اي با درهاي ورودي چوبي مزين به سردري و كوبه اي به شكل انگشتان دست، كه پشت آن كِلون (قفل چوبي) قرار داشت.
وقتي كه از ورودي وارد خانه مي شدم حدود ده پله من را به حياط منزل مي رساند. كه با آجرهاي مربعي قرمزرنگ مفروش شده بود. با باغچه اي پر از گلهاي محمدي، شعمداني، اژدري و شمشاد، كه در ضلع جنوبي حياط چاه و حوض متصل به آن قرار داشت.
در سمت چپ و غربي حياط دو اتاق، يك انبار و نفس كش (پشت حياط) و در سمت راست حياط مطبخ (آشپزخانه) قرار داشت كه ورودي آن با پارچه متقال كلفتي پوشانده شده بود.
داخل مطبخ زغال و چراغ و گرك و چراغ سه فتيله اي آبي رنگ و محل اجاق زغالي كه براي پخت غذا به كار مي رفت قرار داشت كه در قسمت شرقي ديوار چند سوراخ تعبيه شده بود كه دود حاصل از سوختن زغال را به كوچه هدايت مي كرد.
در كنار ورودي مطبخ تغاري قرار داشت كه داخل اين ظرف سفالي كوزه اي، مقداري كِلِن كه خاكستر مانده از زغال سوخته منقل كرسي بود با آب مخلوط مي كردند كه ته نشين مي شد.
آب بالاي كِلِن را براي رخت شويي و از بين بردن لكه هاي لباس و پارچه در داخل طشت مورد استفاده قرار مي دادند. كه حالت وايتكس فعلي را داشت.
از كنار مطبخ به اتاق كوچكي وارد مي شدم كه درهايي چوبي در ضلع هاي شمالي و غربي اتاق آن را احاطه كرده بود.
تمام زندگي و رشد و نمو خانواده ما، داخل همين اتاق كاه گلي كوچك خلاصه می شد. كمد، رختخواب، چمدان ها، و صندوقچه و رَف و طاقچه اي كه راديوي بزرگ برقي و آينه و قرآن و چراغ روشنايي نفتي و يك رشته لامپ روشنايي كم سو تمام موجوديت آن را تشكيل مي داد. آنچه كه برايم خاطره انگيز است تولد فرزندان در همين اتاق كوچك توسط خانم قابله اي كه با دريافت مبلغ يك اسكناس دو توماني با كيف كوچكي كه در دست داشت بود.
نوزادي و كودكي دوران خاص خودش را دارد. آن ايام در هر خانه گهواره اي قرار داشت كه به آن گهره مي گفتند. گهره محل خواب و استراحت كودك است تا مادر به ساير كارهاي خانه نيز برسد. مادر براي خواب كردن بچه در گهره، اشعاري را مي خواند كه دل را مي سوزاند. مادران برخي اوقات با خواندن اشعار لالايي، گاه به گريه هم مي افتادند. عشق مادري در اين لحظات گُل مي كرد و مادر با چشم هاي گريان كودك را مي بوئيد و مي بوسيد و به آن عشق مي ورزيد. عشق و مهر مادري كه تداوم بخش زحمات و خدمات مادران پاك سيرت است. و اگر اين عشق سالم و پاك نبود زندگي و تداوم نسل ها معنايي نداشت.
هنگامي كه مادر در حال پاك كردن برنج در دونه پاچ بود شعرهايي را مي خواند تا كودك او به خواب عميق فرو رود. در هر حال مادر بيكار نبود و به كار يا هنر ديگري مشغول بود.
آنچه در خواندن لالايي مؤثر بود. ضَرباهنگ بود كه شعر و آهنگ لالايي را شامل مي شد. كودك معنا و مفهوم شعر و آهنگ را نمي داند، مادر را مي بويد و احساس آرامش مي كند. اين آرامش ذاتي است كه به او امنيت و دلداري و قوت قلب مي دهد. هر چند كه پس از رشد كردن و بزرگ شدن, چيزي از اين حركات و اشعار به ياد نمي آورد.
لالا، لالا، گل لاله یعنی: اي گل لاله ام، لاي لاي
دِتر دارنه هفت تا خاله دخترم دارد هفت تا خاله
لالا، لالا، گل لاله اي گل لاله ام، لاي لاي
لالا، لالا، گل چايي اي گل چايي ام، لاي لاي
دِتر دارنه اَتا دايي دخترم دارد يكي دايي
لا لا، لا لا، گل پنبه اي گل پنبه ام، لاي لاي
دِتر دارنه نُه تا عمه دخترم دارد نُه تا عمه
لا لا، لا لا، گل ليمو اي گل ليموام، لاي لاي
دِتر دارنه سه تا عمو دخترم دارد، سه تا عمو
بخواب عزيز دلم، بخواب كه جان من تويي، خانه و زندگيم تويي، لالايي، لالايي گل رعنا من تو را نگهباني مي كنم، تو عزيز دلمي، تو خرماي كربلايي، عزيز لالا، گل رعنا بچه قنداقي در گهواره با شنيدن شعر و آهنگ احساس آرامش كرده، و مي خوابد.
لالايي، لالايي در حقيقت بيانگر دردهاي دروني و گرفتاري هاي زندگي، و خواسته ها و آرزوهاي فردي و خانوادگي است كه از دلها بر زبانها جاري و ساري مي شود. و نسل به نسل به فرزندان منتقل مي شود و فرهنگ عامه مردم ما را تشكيل مي دهند.
لا لا، لا لا، گل نازم، چقدر نازي، گل نازم، لا لا، لا، گل زهرا
من بميرم كه تو بيماري، گل نازم، دلم پاره شود. لالايي، لالايي گل نازم
مادران نه آهنگسا ز بودند و نه شاعر. ولي براي سلامتي و راحتي فرزندان خود شعر و سرود هم مي گفتند و با آهنگي موزون آن را مي سرودند كه بخشي از فرهنگ مردم اين سامان و ديگر نقاط را تشكيل داده است.
مار ته فدا باوه، مار ته وسه بميره، مار ته قربون باوه، وَچه باخس، وچه قربون، لالا، لالا، گل زهرا، لالا، لالا، گل زهرا